پایگاه مجازی دانشجویان افغانستانی

هميشه در سر چوک با کراچي کهنه ي خود ميوه مي فروخت ؛ ماه رمضان که مي شد ميوه هاي تازه روي کراچي مي چيد و تا وقت افطار ، رزق حلال کسب مي کرد و ورد زبانش اين بود که : " اولادايم ! فکرتان باشه که مهمان خدا هستيم ، همو قسم باشن که صاحب خانه انتظار داره " . سفره ي افطار با محبت هاي پدرانه اش آراسته مي شد و خنده هايش ، روح شادي در کالبد اولادهايش مي دميد 

. قوت لايموتي که کسب مي کرد ، براي هر چهار نفرشان بس بود . ....... اما امسال که رمضان آمد ، در چوک ، خبري از کراچي او نبود ، و در خانه ، دست محبتش بر سر اولادهايش کشيده نمي شد و سفره ي افطار و سحر ، خالي بود از مهربانيهايش . همسر و سه فرزندش بر سر سفره ي خالي از پدر نشسته ، افطار مي کردند ؛ و چه افطاري ! که در پس هر لقمه ، بايد نظاره گر اشک جانسوز پدر باشند . بله ! در آنسوي خانه ، بستري گسترده شده بود که در ميان آن ، تن بيمار و عليل پدر جاي گرفته بود . پدري که پاي در بدن نداشت و يکي از دستانش لمس شده بود . ديگر ياراي روزه گرفتنش نبود و در حسرت محروميت از ميهماني خدا اشک مي ريخت و زير لب زمزمه مي کرد : " اَللّهُمَّ اشْفِ کُلَّ مَريضٍ اَللّهُمَّ سُدَّ فَقْرَنا بِغِناکَ اَللّهُمَّ غَيِّرْ سُوءَ حالِنا بِحُسْنِ حالِکَ ... " ... از طرفي چون دیگر توان کار نداشت ، دو فرزند کوچکش درس و تحصيل را رها کرده و در دوکان پرزه فروشي کار مي کردند ..... روز اول ماه رمضان وقت اذان مغرب شد ، کارگران کوچک خانه با دستان آزرده و کوچک ، و چشماني نا اميد ، در مقابل ديدگان پر اشک پدر ، باز بر سفره ي خالي از خنده ها و مهرباني هاي پدرانه نشستند . مادر مقداري پياوه کچالو براي هر دويشان در کاسه ريخت تا يکجا تر کنند و روزه ی خود را افطار کنند . همين که آصف اولين لقمه را در دهان گذاشت ، باز در مقابل خود پدر را ديد که اشک خود را پاک مي کند . لقمه در گلويش سنگ شد و زير لب زمزمه کنان چنين گفت : " کاش همو روز خراب نمي رفت سرچوک ... کاش پاي او نا مسلمان مي شکست و انتحاري نمي کد ... آخر پدرم چي گناه کده بود ؟!! کاش او هم امسال مهمان خدا بود " ....
مشهد / 14 اسد 1391
سيد محمد عارف حسيني
 
 
 
 

 




ارسال توسط سیدمحمدحسینی
آخرین مطالب

صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 18 صفحه بعد